لازم نیست زیاد فیلسوف یا فوق العاده باشی حتی اگر یک معلم ساده مثل من هم باشی گاهی خیلی چیزها میفهمی و به بهترین حقایق میرسی.
راستش را بخواهید یک روز صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم دیگر زنم را دوست ندارم.
ساده است چشمهایم را که باز میکنم هر روز اولین تصویری که میبینم صورت اوست و گاهی هم موهای کو تاهش و وقتهایی که خیلی بد شانس باشم بر امدگی باسنش در بینی ام فرو می رود ومن هیچ وقت نفهمیده ام که باسن او زیادی بزرگ است یا بینی من بیش از حد دراز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته انروز صبح که از خواب بیدار شدم خیلی بد شانس نبودم.اتفاقا صبحی بود که شبش فوق العاده بود واز ان معدود شبهایی بود که خوشحال شدم که ازدواج کردم و حالا لازم نیست به حمام بخزم و با کف صابون خودم را.......
بله...شب فوق العاده ای بود. از همان شبها که زنم لباس زیر های توری نو اش را پوشیده بود و دیگر بدنش زبر و برنده نبود و مرا یاد سه روز بعد از مرگ پدرم نمی انداخت.از همان شبها که بدنش بوی عرق و کوکو سبزی نمی داد و بوی زن میداد.بوی خوش زن....بوی عجیبیست عطر نیست لا مذهب...هزار بار از عطر خوش بو تر است نمیتوانی بفهمی از چه جنسی است فقط زیر گلو و بین س***ینه هایش را که بو میکنی از سوراخهای بینی ات فرو می رود تا خود مغز و اعضا و جوارح تحتانی ات.
بله آقا می گفتم برایتان ...شب خوبی بود.. طول هم کشید و من دیگر از شلی کمرم پیشش خجالت نکشیدم.زنم هم دیگر ما بین نفس زدنهایش ان اسم نا مفهومی که همیشه صدا میکرد بیشتر شبیه اسم بی صاحب من بود.
اما صبح که بیدار شدم و چشمم به چشمهای ارایش کرده و بدن برهنه اش افتاد چندشم شد و عقم نشست.انگار دیگر بوی زن نمیداد.بوی م*نی میداد.بوی گند و شیرین شبیه بوی تمام چیزهای گندیده.نتوانستم تحملش کنم.دیگر در ان لحظه بود که فهمید دیگر دوستش ندارم و هیچ چیز ابدی نیست و هیچ چیز ابدیتی ندارد و روزی می رسد که از کسی که شاید روزی عاشقانه پرستشش میکردی متنفری و دیگر هیچ حسی نداری.
از کنارش بلند شدم مستقیم به حمام رفتم.برای اولین بار تن لختم را در آینه بر انداز کردم تمام اندامم را.از خودم خجالت میکشیدم..انگار باکره ای هستم در شب زفافم و داماد تن برهنه ام را لمس میکند برای اولین بار.زیر دوش رفتم و بعد از اصلاح احمقانه ی روزانه و حمام بیرون امدم.هنوز خواب بود و سخاوتمندانه روی تخت تن برهنه اش را نشانم میداد و من از سفیدی بدنش چندشم میشد.از خودم هم.حس زنی را داشتم که به او تجاوز کرده اند و تمام ان زهر ماریشان را روی صورت و دهانش تخلیه کرده باشند.
خانه را ترک کردم و به مدرسه هم نرفتم بگذار بچه ها هم یک بار از نبودنم شاد شوند از بودنم که شاد نمیشوند...
توی خیابانها بی دلیل پرسه میزدم و میرفتم....رفتم.....رفتم....همه چیز شبیه هم بود.همه ی خیابانها..ناگهان چشم گرداندم همه ی مرد ها شبیه من بودند و همه زنها شبیه زنم.
همه موهای کوتاه داشتند که رنگ بلوند مزخرفشان با ابروهای بی نهایت مشکیشان هیچ تناسبی نداشت و همه شان لباس زیر توری سرخ تنشان بود و به طرفم می آمدند و بوی گندشان تمام فضا را پر کرده بود تمام مردها هم برهنه بودند در اینه ها اندام برهنه شان را ور انداز میکردند.روی زمین نشستم و بالا اوردم هر چه را که خورده بودم و دیدم در کمال ناباوری که ایینه بالا می اورم و برهنه ام.انگاری که آینه مذاب باشد......
وای...................چطور میتونی اینجا همینطوری اینجا دراز بکشی؟بلند شو مدرسه ات دیر شده بی عرضه...بلندشو....
چشمهایم را که باز کردم زنم را دیدم که بالای سرم ایستاده. با لباس های گشاد مردانه اش و اخمهای همیشگی اش از جایم بلند شدم و خوب نگاهش کردم نمی توانستم تحملش کنم بی نگاه کردن به چهره اش گفتم:
تو حالمو بهم میزنی...از اینجا برو...
زنم نگاهی به من انداخت گفت:
هه...یادت رفته این خونه مال منه؟اونی که باید بره تویی....
حرفی نزدم .بی رحمانه راست میگفت.این بار که نگاهش کردم دوستش داشتم.با لبخند احمقانه ام که اشنا هم بود گفتم:
اوه عزیزم من هیچ زنی رو مثل تو دوس ندارم حتی مادرم...
جواب باد معده ی محکمی بود که از دستشویی شنیدم...