مجموعه ی دروغ ها

ببین سحر همه چی درست میشه...قول میدم بهت...همه چی درست میشه....

هر روز صبح که بیدار میشوم به خودم فکر میکنم.خودم را میگذارم جای یک شخصیت که وسط یک داستان اسیرشده است.خودم هم وسط زندگی اسیر شده ام و احتمالا در داستانی به نام زنی پشت پنجره.

زندگی هر روزه ی من از ساعت هفت صبح آغاز میشود که بیدار میشوم و برایش صبحانه حاضر میکنم و بی تفاوت صدای تلویزیون را انقدر بلند میکنم تا بیدار شود و برود و من از پشت پنجره رفتنش را ببینم و در دنیای خودم غرق شوم.

با او قهرم. شوهرم را میگویم.دو ماهی میشود که اسمش را هم صدا نزده ام.اما همچنان وظایف تمیز زنانه ام را انجام میدهم.خانه هنوز به عادت هر روزه تمیز است. غذا آماده است اما من با او قهرم به همین سادگی.این وظایف لعنتی انگار به مغزم سنجاق شده اند. انگاری مادرم انها را روی مغزم دوخته است. گاهی فکر میکنم که این وظایف لعنتی باعث شده اند که او وجود مرا در خانه فراموش کند و به این قانع باشد که یک نفر هست که تمام این خانه را برایش مرتب کند و غذایش را بدهد.همین.

خیلی وقت است که در یک تخت فق کنار هم میخوابیم.آن اولها اینطور نبود.عشقبازی مان شور و حالی داشت. آن اولها..همان وقتی که من موهایم بلند و مشکی و موج دار بود وباریکی کمرم نفسش را بند میاورد.

حالا موهایم کوتاه و قهوه ایست و کمرم چندان هم باریک نیست.دیگر لرزش پستانهای سفتم صورتش را سرخ نمیکند. پستانهایم هم مثل خوم چروکیده اندو وا داده اند.

یاد شبهایمان میافتیم که لباس خوابهی توری قرمز میپوشیدم و ماتیک های نرم میزدم. اما حالا آخرین باری که ماتیک به لبم خورد وقتی بود که میخواستم تظاهر به خوشبختی کنم جلوی یک دوستی قدیمی نه چندان عزیز.

ظرفها را خشک میکنم و پشت پنجره بر میگردم.رهگذر های همیشگی رد شده اند. حالا زن مرد جوانی دست در دست هم با لبخندهای شاد شان

از جلوی پنجره ی من رد میشوند.

دلم غش میفتد.یاد او میفتم و دلتنگش میشوم.در قهرمان من هم مقصر بودم.راست میگفت همیشه زن خانه بودم نه همسر او.جلوی اینه میروم خودم را نگاه میکنم.صورتم را اصلاح نکرده ام ابروهایم پر و بهم  ریخته است.موهای بدنم رو به اسمانند خیلی وقتست شبیه یک زن نیستم.

راست میگفت طفلک.

میروم حمام و اصلاح میکنم.به تن برهنه ام نگاه میکنم.هنوز بدن سفیدم زیباست..موهایم را پف میدهم و صورت و ابروهایم را مرتب میکنم.آرایش میکنم و عطر میزنم. لباس سرخ هوس انگیزم را میپوشم و قابلمه ی فسنجان محبوبش را از فریزر بیرون میاورم و روی گاز میگذارم.برنج را هم آماده دارم.میخواهم امشب با او باشم وآشتی کنم.حیف عشقست که به خاطر دلخوری نابود شود. میروم تا اتاق خواب را مرتب کنم و آماده شوم که با او با شم....

صدای ملودی موبایلش فضا راپر میکند.فکر میکنم اممده است قلبم میزند. تند تند. مثل یک بچه گنجشک.اما میفهمم که صدا از کشوی پا تختیست.

گوشی را بر میدارم و نگاه میکنم شماره نمیشناسم.جواب میدهم....

صدای زنی از آنسوی خط میگوید:

((عزیزم..کجایی رفتی کباب بگیریا......))

چشمم به آینه میفتد...میشکنمش و خودم کنار شکسته های خودم وآینه زار میزنم...عشق خیلی وقت بود که مرده بود...من یادم رفته بود عزایش را بگیرم...

بعدا نوشت:

مامان انقدر زر نزن رو اعصابم نرو خفه شو.انگار بمب رو اعصابم ترکیده.فکرم پرت شده اینور اونور..

مامان ازت متنفرم...اهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 18:22 توسط سحر مطلقا سحر بی پیشوند و پسوند|



مطالب پيشين
» از فحش راننده تاکسی به من....
» my idol
» عاشقانه ای برای بهارم
» آهسته وحشی میشوم
» تمام میشوم شبی
» تمام مردهای زندگی من
»
» بعد از مدتها سکوت
» happy new year
» هر سی ونه روز حال رفیقتونو بپرسید اگه مرده بود به چهلمش برسید چشم به راه نمونه.

Design By : Pars Skin